
گل دخمل من ... نشسته روی اپن ..

اینم عکس نازش توی عروسی عمه جونه ...

و این یه عکس با شال خاله جون زهرا .. چون خاله رو خیلی دوست داره می خواد شکل اون باشه ( خانمی شده واسه خودش عسل من )
نوشته شده توسط مامان ملیکا در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 ساعت 23:30 موضوع | لینک ثابت
حرفهای عجیبی می گوید حرفهایی که من شعر می خوانمش وشاید شما هم ...
شعر ملیکا:
آدمها شبها می خوابند تا ستاره ها پشت چشمهاشان نقاشی کنند.
ستاره ها برای من خانه می کشند .
درخت می کشند
بابا می کشند
مامان می کشند
بچه می کشند
همه می خندیم
خیلی می خندیم
خیلی می خندیم.
می خواهم بخوابم.
روز پدر مبارک بابایی جونم
نوشته شده توسط مامان ملیکا در یکشنبه چهاردهم تیر 1388 ساعت 21:5 موضوع | لینک ثابت
سلام !
اومدم كه بنويسم اما نه اون چيزهايي كه همه مي نويسند راستش نوشتن خاطرات يه دختر 3 ساله خيلي شيرينه. اما من ننوشتم چون احساس كردم كه يه جور تكرار وروزمره گي توي اينطور نوشته ها هست اما خاله زهرا (خاله ي مليكا) فكر مي كنه كه بايد بنويسم مگه نه اينكه مليكا قراره هموني باشه كه فكر مي كنم و مي خوام . مگه قرار نيست يه روزي بياد و بنويسه .
پس عزيز دلم ! مليكاي گلم !تنها براي تو واز تو مي نويسم: وبرای دوستانت که بهتر تو را بشناسند
مليكاي من الان 3 سال و 6 ماهشه. يه دختر شيطون مهربون وپرحرف . قربونش بشه مامان! خيلي كنجكاوه . در مورد همه چيز مي پرسه مثل همه ي بچه ها. اما سماجتش مثل همه نيست درست مثل خودمه تا چيزي رو با همه ي وجودش احساس نكرد ويا به دستش نياورد دست بردار نيست . اما مثل من اهل ريسك كردن نيست. وخدا كنه كه نباشه .
نقاشي رو خيلي دوست داره به من ميگه : مامان بشين تا من نگات كنم ونقاشيتو بكشم ومن بيچاره بايد انقدر بشينم تا خانوم نقاشيش تموم بشه . هر كي هم نقاشيهاشو مي بينه باور نمي كنه كه عزيز من اونو كشيده استعداد خوبي داره . همينطور عاشق كارتونه . دائما" جلوي كامپيوتر نشسته و كارتون ميبينه . كارتونهاي مورد علاقه ش : سفيد برفي ، سيندرلا ، شرك ، ميكي موس، وماداگاسكاره .
ديوار اتاقش هم پر از عكس شرك، سيندرلا ، سفيد برفي هستش . مليكاي من با اونا توي خيالش بازي مي كنه خيلي خيال پردازي مي كنه گاهي اوقات طوري كه نفهمه نگاش مي كنم مي بينم داره با سفيد برفي خياليش حرف مي زنه ومي خنده .
خيلي هم دوست داره جاي اونا بازي كنه مثلا" به من ميگه من فيونا مي شم تو هم شرك . باورتون نمي شه بيشتر ديالوگهاي اون كارتون رو از حفظه وبعد به جاي فيونا حرف مي زنه .
انقدر شيرين زبونه كه من نمي دونم چطور حرفاش رو بنويسم.
عزيز من ، بيشتر ترانه ها رو حفظ مي كنه وبا خودش زمزمه مي كنه . موسيقي رو دوست داره واگه آهنگ غمگيني باشه بغض مي كنه . شعرهم زیاد می خونه (عروسك قشنگ من قرمز پوشيده.......). اين شعرو خيلي ناز مي خونه آروم وبا احساس همه دوست دارن اين شعرو براشون بخونه . كتاب قصه هم خيلي دوست داره كتاب مورد علاقه ش : شعرهاي من وماماني هستش كه دخترمن شعرهاي اون كتاب رو هم حفظ كرده كلا" (عاشق شعر وكتابه . مثل مامانش)
با بابايي ش خيلي جوره . بدون من هم با هم خوب كنار ميان . باباش بهتر ازمن ميتونه اونو راضي كنه . من با حساسيتم گاهي لجشو در مي آرم اما مي دونه كه عاشقشم مگه نه مليكا؟
جورچين وپازل وكلا" بازيهاي فكري رو خيلي خوب انجام مي ده . با يه بار نگاه كردن جاي پازل ها رو حفظ مي كنه خيلي باهوشه عزيز مامان!
دوتا از عروسكهاشو خيلي دوست داره همونايي كه خاله زهراش براش خريده اسماشونم گذاشته : مهلا ودينا (كه دينا عيدي مليكا جون بود). بعد از ناهار ميره رو تختش مي شينه واونا رو روي پاهاي كوچولوش مي خوابونه . قربونش بشم همش اداي منو در مي آره . براي اونا قصه ميگه شعر مي خونه لالايي مي گه . ديگه چي بگم از دخترم؟
يه كيف قرمز داره دخترم كه دوستش داره وهر جا مي ريم گوشي خودشو با دستمال وشكلات!!!!!!!!! مي ذاره توش . عاشق شكلاته . وتازگي ها صبح كه بيدار ميشه شكلات وشير مي خوره !!!! وصبحونه نمي خوره كه من هم حسابي دعواش مي كنم . ومليكا خانوم لج مي كنه ومي گه : ديگه ماماني رو دوس ندارم . فداش بشه ماماني!!!!!!!!
امسال هم كلي عيدي گرفته وعزيزترينش عروسكي بود كه خاله زهرا بهش داد. مليكا خاله زهرا رو خيلي خيلي دوست داره باورتون نمي شه ؟ حتا گاهي اونو از من هم بيشتر دوستش داره.
فداش بشم عاشق رنگ صورتيه . بيشتر لباساش هم صورتي يه . خودش اينطور مي خواد وكاريش هم نمي شه كرد .
خسته شدم . دیگه نمی دونم از این وروجک چی بگم . تا بعد....
نوشته شده توسط مامان ملیکا در یکشنبه چهاردهم تیر 1388 ساعت 21:3 موضوع | لینک ثابت
سلام !
این مامانی معلوم نیست چیکار می کنه اومده پستهای قبل وبلاگم رو پاک کرده .
![]()
مامانی می گه خاطرات من وتو مال دفتر خاطراته نه وبلاگ ....
مامانی من درست می گه ؟
روزت مبارک مامان جونم !![]()
بوس بوس بوس بوس بوس ![]()
من میام اما با شعر کوچولوم .... آخه منم شاعر شدم.!!!!!!!!!!!!!
نوشته شده توسط مامان ملیکا در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 ساعت 15:18 موضوع | لینک ثابت
سلام
عیدتون مبارک
مامانی انگار وبلاگ منو فراموش کرده ![]()
اما قول داده از این به بعد به موقع بیاد و بنویسه ازمن .
خدا کنه که بتونه .
مامانی وبابایی جون دوستتون دارم![]()
نوشته شده توسط مامان ملیکا در شنبه یکم فروردین 1388 ساعت 0:28 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

عشق منی تو !عمر منی تو!
نکنه که از من دل بکنی تو !
ملیکا مهرگان
متولد12/10/84 روز سه شنبه (اذان ظهر)
وزن تولد 3.300
بیمارستان رازی چالوس
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY